۱۳۸۹/۶/۱۹ ۲۲:۰۱
registerlogin

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

منوی اصلی

مقالات > نکته ها،سخنان بزرگان > چیزهای کوچک زندگی

چیزهای کوچک زندگی

نوشته شده توسط اصلانی [Aslani] در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۲۵ (109 بار خوانده شده)




چیزهای کوچک زندگی






چیزهای کوچک زندگی 



After Sept. 11th,
 one company invited the remaining members of other companies who had been
decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office
space.



بعد از حادثه یازدهم
سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از
بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از
فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.



At a morning meeting, the head of
security told stories of why these people were alive... and all the stories were
just:



در صبح روز ملاقات مدیر
واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها
در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:




The
''L
I
TT
L
E''
things.
   چیزهای
کوچک



As you might know, the head of
the company survived
that
day because his son started kindergarten.



مدیر شرکت آن روز نتوانست
به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می
یافت
.



Another
fellow was alive beca
use it was

his turn to bring donuts.



همکار دیگر زنده ماند چون
نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد



 
One woman was late
because her
alarm clock
didn''t go off in time.



یکی از خانم ها دیرش شد
چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!



One of them
missed his bus...



یکی دیگر نتوانست به
اتوبوس برسد.



One spilled food on her
clothes and
had to taketime
to change.



یکی دیگر غذا روی لباسش
ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.



One''scar
wouldn''t start..



اتومبیل یکی دیگر روشن
نشده بود.



One went back to
answer
the telephone
.



یکی دیگر درست موقع
خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.



One had achild
that dawdled
and didn''t
get ready as soon as he should have.



یکی دیگر بچه اش تاخیر
کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود
.



One couldn''tget
a taxi...



یکی دیگر تاکسی گیرش
نیامده بود
.



The
one that struck me was
the man who put on a new
pair of shoes that morning, took the various
means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his
foot.
He stopped at a
drugstore to buy a Band-Aid.

That is why he is alive today.



و یکی که مرا تحت تاثیر
قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی
کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده
بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر
زنده ماند!



Now when I amstuck
in traffic
, miss an
elevator,
turn back to
answer a ringing telephone
...
all the little things
that annoy me. I think to myself,

this is exactly where

God wants me to beat

this very moment..



به همین خاطر هر وقت;



در ترافیک گیر می افتم



آسانسوری را از دست می دهم



مجبور برگردم تا تلفنی
را جواب دهم...



و همه چیزهای کوچکی که
آزارم می دهد



با خودم فکر می کنم



که خدا می خواهد در این
لحظه من زنده بمانم..



Next time your morning seems
to be
going wrong,
the children are slow
getting dressed,
you can''t
seem to find the car keys,

you hit every traffic light,

don''t get mad or frustrated;God
is at work watching over you!



دفعه بعد هم که شما حس
کردید صبح تان خوب شروع نشده است



بچه ها در لباس پوشیدن
تاخیر دارند



نمی توانید کلید ماشین را
پیدا کنید



با چراغ قرمز روبرو می شوید



عصبانی یا افسرده نشوید


بدانید که
خدا مشغول مواظبت از شماست






سایر مقالات
اضطراب در امتحان مقاله بعدی
Voters total: 0
Average: 0
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم


جستجو

افراد آنلاین

5 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)

عضو: 0
مهمان: 5

ادامه...

اعضای جدید

amerhossin ۱۳۸۹/۳/۱۲
benyamin ۱۳۸۹/۲/۱۵
mohmdrzanm ۱۳۸۹/۱/۳۱
hadeaslan ۱۳۸۹/۱/۳۱